تبليغاتX
††† ShaSøOøMe †††
دیگه اشکم واسه من ناز میکنه!

انگار قسمت ما هم اینجا شد باز هم شکر که جایی بود که توش حس دل گرمی کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط    | 

نمیدونستم این وب لاگ را چه طور باید دوباره شروع کنم و یا با چه نامی به شما دوست عزیز که این مطلب را میخونی معرفی کنم ِ فکر میکردم باید شروع خاصی داشته باشه اما حالا میبینم که خیلی ساده میتونم شروع کنم و یا شروع کنیم !

به هر حال احتیاج به فرصت دارم تا بتونم موضوعی را برای وب لاگ انتخاب کنم تا بهش جهت بدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:23  توسط    | 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري...... شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري............. لحظه هاي كاغذي را ، روز و شب تكرار كردن...... خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري............ آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين...... سقفهاي سرد و سنگين ،آسمان هاي اجاري...........

 با نگاهي سرشكسته ، چشمهايي پينه بسته..... خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري............ صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده...... خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري............. عصر جدول هاي خالي ، پاركهاي اين حوالي...... پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خماري

............ رونوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم : شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري............. عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها...... خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري..............روي ميز خالي من ، صفحه ى باز حوادث ...... در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 23:31  توسط    | 

ای خدا تا به کی باید در این برزخ بسوزم

چرا خاموشم نمی کنی که در برزخ تو بسوزم

 

ای خدا چرا در این برزخ یک آشنا نمی بینم

اگر یک آشنا به چشمم بیاد اونم غمه

 

ای خدا چه آغازی بود که پایانی نداره

چه دردیست که هیچ درمانی نداره

 

ای خدا چرا نباید همچون پرنده آزاد می شدم

به هرکجا که دلم می خواست بال می گرفتم

 

ای خدا تا کی باید خوابم بی رویا بمونه

تا به کی باید بسترم بی همدم بمونه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:43  توسط    | 

مطمئن باش و برو


ضربه‌ات كاري بود


دل من سخت شكست


و چه زشت


به من و سادگي‌ام خنديدي


به من و عشقي پاك


كه پر از ياد تو بود


و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود


تو برو، برو تا راحتتر


تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:37  توسط    | 

مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پيرمرد : معلومه كه نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ !

پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ !

پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : كاملا" امكانش هست !

پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : كاملا" امكان داره !

پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ !

جوون : ممكنه !

پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم ! ! !
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 21:53  توسط   

بيوگرافي نانسي عجرم

 

نام و نام خانوادگي : نانسي عجرم

متولد : 16.05.1983

محل تولد : اشرفيه لبنان

تعداد برادر و خواهر: يک برادر و يک خواهر

مجرد

محل اقامت : نيوشيلا لبنان به همراه خانواده

نانسي عجرم به عنوان يکي از زيباترين خوانندگان زن عرب تنها 8 سال داشت

که کار خواندن را شروع مي كند ,

هنگاميکه که 12 سال داشت در برنامه اي در تلويزيون به نام ستارگان آينده شرکت مي کند

و به مدال طلا دست پيدا مي کند .

يکي از خوانندگان مصري که در آن برنامه شرکت کرده بود صداي نانسي را به صداي

خواننده بزرگ عرب ام کلثوم تشبيه کرده است .

بعد از آن او به طور جدي کار موسيقي را تحت نظر بهترين معلمان موسيقي دنبال مي کند

و در سن 18 سالگي به عنوان يک خواننده حرفه اي معروف مي شود,

اولين آلبوم معروف او در سال 1998 به عنوان مشتاقلک (دلتنگ تو هستم )

و دومين آلبوم در سال 2001 با نام شيل عيونک عني (چشمانت را از من بردار )

منتشر شد وليکن عامل اصلي موفقيت او آلبوم سومش با عنوان يا سلام در سال 2003 بود

نانسي عجرم به عنوان بهترين خواننده عربي در سال 2003 شناخته شد.

آخرين آلبوم او آه و نص در سال 2004 منتشر شد.

بي شک نانسي عجرم يکي از محبوبترين چهره هاي خواننده عربي است,

که البته اين محبوبيت را مديون زيبايي صورت بعد از عمل جراحي مي باشد

هم چنين رفتار بچگانه و خونگرم او و صداي دلنشينش همگي موجب اين محبوبيت خارق العاده شده اند

سلام به همه دوستانم سحر عيون  يكي ديگه از شعر هاي نانسي كه براتون ترجمشو مي زاريم اميدوارم كه لذت ببريد . در مورد كليپي هم كه در موردش ساختن مي تونم بگم جزو كليپ هايي كه من خودم خيلي دوستش دارم و به همه تون توصيه مي كنم اگه تونستين حتما ببينين چون خيلي جالبه .

ياي سحرعيونو نظراتو
وااااای ازجادوی چشمانش
اول ماتلاقينا عين بعين
هنگامیکه برای اولین بار چشم در چشم من دوخت
ياي شو مهضومه كلماتو
واااای چه قدر سخنانش دلنشین است
دبت بكلمة كيف لو كانو اتنين
با یک کلمه از سخنانش سوختم اگردو کلمه بود چه می شد
كلمة وصار قلبي بكلمة نارعلى نار بسمه عبسمه
با یک کلمه تنها با یک کلمه قلبم درآتش عشق قرار گرفت

قلبي احتار نساني اسمي مدري كيف ووين
قلبم باعث شد حتی اسمم را هم فراموش کنم نمی دانم چطورو کجا اینگونه شدم

مدري كيف غيرلي امري وحسيت بأمان
نمیدانم چگونه من را تغییر داد و با او احساس آرامش کردم
عمري الي كان آسي بعمري صار بلحظه كان
زندگیم که نسبت به من سنگدل بود دریک لحظه عوض شد

حب جنون انا قلبي حبو ودوبني الغرام
دیوانه وارعاشق او شدم و من را در آتش عشقش سوزاند
وهو داب سلملي قلبه وضحكت لي الايام
و او درآتش عشقم سوخت و به ندای قلبم گوش داد وبه دنیا لبخند زدیم  

 

                                                             ( صوفیا )

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط    | 

Adamha...!
michapand too ghaTarhaye TondRo ama nemidanand Donbale che migardand.in asT ke bana mik0nand Dore khodeshan charkhaK Zadan.
mardome Sayareye ma Var midaranD 5000 Ta Gol Ra Too yek GolesTan mikaranD,Va an yek Daneyi ra ke Peyash migardand an miyan Peida nemik0nand...
Ba vojooDe in,chiZi ke peyash migardanD momken asT faghaT too yek Gol Peida shavaD...
Giram cheshme Sar Koor asT,BayaD Ba cheshme Del Peyash GashT.
"nahaDo gohar Ra cheshme Sar nemibinaD"
Rasmo Rosoom:
az an chiZ hayisT ke Pak az khaTerha rafTe.
in haman chiZisT ke Baes mishavaD folan Rooz Ba baghie Roozha Va folan
Sa@t Ba baghie Sa@t ha Fargh k0naD.
ahli karDan yani che?
ChizisT ke Pak faramoosh shoDe.manish IjaDe alaghe kardan asT.
IjaDe alaghe karDan:
To alan Vaseye man yek...mesle 100 heZar ...Dige.
na man ehtiyaji Be To Daram na To ehtiyaji Be man.man ham Baraye To yek...ham meSle 100 Hezar...Dige.
ama age mano ahli k0ni har Dotamoon Be ham ehtiyaj Peida mik0nim.
To Baraye man miyane hameye alam mojooDe yeganeyi mishavi man Baraye To.
-jaye Khali ra har Chizi ke DeleT mikhaD Bezar-
adamha!-az Zabane DerakhT- Goman mik0nam azashan 6-7tayi BashaD.Salha Pish Didameshan.monteha khoDa midanaD k0ja mishavaD Peidashan karD Bad invaro anvar mibaradeshan;na in ke RISHE nadarand?in BIRISHEGI Hesabi asbabe Dardesareshan shoDe
Be khoDam miGooyam:
Setareha Vase in Roshanand ke har kaSi BetavanaD yek Rooz male khoDesh ra PeiDa k0ne!
Bayad az har kasi chiZi ra Tavagho DashT ke azash SakhTe Bashe.
GhodraT BayaD Pish az har chiZ be aghl motaki Bashe.
mohakeme kardane khoD az mohakeme karDane Digaran kheili moshkel Tare
agar ToonesTi Dar morede khoDeT GhezavaTe DorosTi bek0ni maloom mishe Yek farZaneye Tamam ayaRi!
Baraye khoD PasanD ha Digaran faGhaT yek moshT Setayesh garanD.
Fani:
Chizi ke Dar ayanDe Tahdid Be naBooDi ShavaD.
agar kasi Goli ra DoosT Dashte Bashe ke Too koroorha koroor Setare FaghaT yek Dane azash HasT Baraye ehSase khosh BakhTi hamin GhadR Bas ast ke negahi be an hame Setare BiyanDazaD Va Ba khoDash BegooyaD:"Gole man yek Jayi miyane an hame Setare hasT!"
Golha ZaifanD,Bi shile pileanD.Say mik0nand ye Joori Tahe Dele khoDeshan ra GhorS k0nanD.in asT ke khial mik0nanD Ba an kharha Chize TarsnaKe VahshaT avaRi mishavanD...
aDam VaghTi Tahte Tasire Shadide Razi Gharar GerefT joraTe nafarmani nemik0naD.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط    | 

سلام خوبید ؟

چند وقته که من وقت نکردم سر بزنم بهتون این شهرزاد هم مثل منه هر وقت دلش میگیره

به وب سر میزنه . چرا همه از فیلمای هندی بدشون میاد ؟ یا اگه هم بدشون نیاد اینجوری ن

شون میدن ؟واسه اینه که صادقن یا واسه زیاده رویشون توی عشق ؟ واااای نمی دونین من

امروز یه فیلم دیدم که نمی تونم از فکرش بیام بیرون یعنی باید بهتون بگم عالی بود ( این

عکس ها هم از اون فیلم ) آشواریا با شاهرخ بودند وای هر چی بگم کم گفتم  اسم فیلم  "

دیو داس " بود !میدونید دلم می خواد خیلی ها  این فیلم رو ببینن . من خیلی چیزا ازش یاد

گرفتم !  داستانش یه جورایی عجیبه یا بهتر بگم واستود از هندی ها بعید بون آخرش هم اصلا

هندی تموم نمیشه میدونین بیشتر آدم تو این فیلم  افسوس می خوره به خاطر کار هایی که

باید می کرده و نکرده ! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:52  توسط    | 

معین در سال ۱۳۳۰ در شهرستان نجف آباد واقع در استان اصفهان در خانواده ای کاملا مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پر جمعیت به دنیا آمد. او در دوران نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را با لحنی زیبا می خواند. وی در سن ۱۸ سالگی با یادگیری ساز تار با نتها و گوشه های موسیقی و آوازی آشنا شد. او در همان دوران با دوستان خود در مجالس شادمانی برنامه های بسیاری در شهر خود و دیگر شهرهای استان اصفهان اجرا می کرد. معین در سن ۲۰ سالگی در اصفهان به خاطر استعداد و صدای زیبای خود توانست با اساتیدی همچون تاج اصفهانی و حسن کسائی آشنا شود و در
کلاس های آواز و موسیقی ایشان شرکت کند. معین در سال های پیش از انقلاب اسلامی در ایران از سال ۵۵ تا ۵۸ به طور مداوم هر شب در هتل عباسی و هزار و یک شب اصفهان برنامه اجرا می کرد. او به خاطر همین کار توانست با افراد بیشتری در زمینه موسیقی و آواز آشنا شود.

بعد از انقلاب معین فعالیت های خود را تا قبل از انقلاب فرهنگی ادامه داد و در سال ۵۹ توانست اولین کاست خود را با نام یکی را دوست میدارم را منتشر کند و صدای خود را به تمام ایرانیان در سراسر ایران و دنیا برساند. وی در سال ۱۳۶۰ ایران را ترک کرد و در ایالات متحده آمریکا با کمک هنرمندانی همچون هایده توانست کار خود را شروع کند و تا به امروز ادامه دهد. شایعات در مورد او

اولین و باور انگیز ترین شایعه در مورد معین اینست که می گویند معین نابینا می باشد. در صورتی که معین از هر دو چشم بینا است و فقط یکی چشمان او به خاطر صدمه دیدن عصب پلک او در زمان نوجوانی کم سو شده و به خاطر غیر متعادل بودن پلک (ناتوانی باز نگه داشتن او در زمان طولانی) چشمش از عینک آفتابی طبی استفاده می کند. دومین شایعه که بیشتر از روی اشتباه است نام معین می باشد که او را به اسم رضا می شناسند و گروهی اسمش را معین می دانند در صورتی که نام وی نصرالله می باشد. رضا شاعر بیشتر آهنگ های معین قبل از خروج وی از ایران بوده و بخاطر اینکه در کاست هایی که منتشر شد نام
این دو را در کنار هم به این صورت رضا. معین چاپ کرده بودند بیشتر دوستاران وی به اشتباه او را رضا معین خواندند و یا بعضی ها اسم او را معین تصور کردند. شایعات بسیار دیگری هم هست همانند اینکه امید برادر معین می باشد در صورتی که معین هیچ نسبتی با امید ندارد (معین ۳ برادر به نام های مصطفی مرتضی و فتح الله داشت که فتح الله در سال ۱۳۸۲ فوت کرده). و یا اینکه معین در آمریکا دارای چند شرکت بزرگ و چند قمار خانه و مشروب فروشی است. در صورتی که او تنها منبع درآمدش فقط از راه خوانندگی و کلاس های موسیقی می باشد. وی از مشروب متنفر است زیرا او به دین اسلام اعتقاد دارد و
نماز خود را ترک نگفته و همیشه با خدای خود در راز و نیاز است و همیشه موفقیت خود را در کمک خداوند به خود می داند. امروزه معین به خاطر موقعیت بالایی که دارد بیشتر از پیش به آهنگ ها و ترانه هایی که قرار به اجرای آن دارد حساسیت نشان می دهد. و از طرف دیگر به خاطر وجود افرادی که هیچ از این هنر والا نمی دانند و فقط صرف داشتن موقعیت مالی بالایی که برخوردارند بیشتر این هنر را به تفریح تشبیه کرده اند کمتر کسی هست که اشعار و آهنگ های مناسب برای معین بسراید و بسازد. به همین خاطر انتشار کارهای جدید از طرف او با فواصل بسیار انجام می گیرد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:29  توسط    | 

کلامی دیگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:8  توسط   

خیلی وقته  که دیگه دستم به نوشتن نمیره ! مطالب جالبی را در ذهن دارم که مجالی برای نوشتنش پیدا نمیکنم

حالا هم خسته تر از همیشه میخوام بگم که تنها زمانی میتونم حرفما بیان کنم که

ذهن و قلبم وجسم

هماهنگ عمل کنه پس با شجاعتی مضاعف یک بیت از متن یک  آهنگ را مینویسم :

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتا باور کرده

...من اینجا بس  دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

ببینیم آسمان "هر کجا آیا همین رنگ است؟

 

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده غمگین!

من اینجا بس  دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط    | 

 

راحت است امتحان کنید !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:29  توسط    | 

این ترانه بر مبنای قصه ی زندگی زوج های عاشقی است که پس از رسیدن به هم و با هم بودن عشقشان در گذرگاه تکرار به یکنواختی عاد ت می رسدبارها از خویش پرسیده بودم :اگر عاشقان نامدار تاریخ به هم رسیده بودند آیا بازهم همانگونه عاشق می ماندند؟

من وتو باهممیم اما دلامون خیلی دوره

همیشه بین ما دیوارصد رنگ غروره

نداریم هیچ کدوم حرفی که بازم تازه باشه

 چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت  وکوره

من و تو

من و تو

من و تو...

هم صدای بی صداییم با هم و از هم جداییم

خسته از این قصه هاییم هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما

یه عمره وعده ها از امشب به فردا

تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم

دیگه هیچی نمیمونه برای گفتن ما

من و تو

من و تو

من و تو...هم صدای بی صداییم با هم و از هم جداییم

خسته از این قصه هاییم هم صدای بی صداییم

گلای سرخمون پوسیده موندن توی باغچه

دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه

گلای قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز من و تو

من و تو

من و تو

من و تو...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:23  توسط    | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:8  توسط    | 

حتما تا حالا باغبون دیدی!

همه دیدن مگه میشه ندیده باشی!بیشترآدمهایی که اطراف ما هستن باغبون اند یه باغبون ناراحت یکی خوشحال یکی بی تفاوت یکی هم عاشق حالا میدونی فرقشون باهم چیه؟

اونی که خوشحاله گلی وبه دست آورده.

اونی که ناراحته گلی وازدست داده.

اونی که بی تفاوت دیگه هیچ گلی ودوست نداره وبه هیچ کدوم اعتماد نداره.

ویه باغبون وقتی عاشق میشه که بدونه گلش هم دوستش داره
و ميدوني چرا گلشو دوست داره؟
چون ميدونه گلها چه باغبون باشه چه نباشه هيچ وقت خيانت نميكنند.

باغبون عاشق یه جورایی دیگه کاری با کسی نداره وفقط با گلش زندگی می کنه .

یعنی چه گلش کنارش باشه یا نباشه انگاری که پیششه!

آخه دیگه گل وتوی قلبش جا داده.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:19  توسط    | 

به نام او كه سرچشمه ي زيبايي هاست

خورشيد زندگي طلوع ميكند و بهار خوشبختي فرا مي رسد.

بهاري كه در آن ميتونيم خوب زندگي كنيم .

و آرامشي كه با كمي نجابت آن را به دست آورده ايم ، به قله ي خوشبختي برسيم

خوشبختي ، نسخه ندارد ، قابل خريداري با پول نيست ، گاه در طول زندگي حس ميشود و يا بدون اين

كه متوجه اش شويم ، از كنارمان مي گذرد !!!

شايد در خنكي يك ليوان آب سرد است ،

شايد در يك حساب بانكي پر از صفر

نامش "خوشبختي " است

ولي ،

نام خانوادگي اش نامعلوم است

خوشبختي را جست و جو كنيد . ولي نه در دور دست ها و در آينده ؛

همين امروز ،

در درونتان ،

در خود و زندگي اتان ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:10  توسط    | 

 چه خیابونه قشنگی
غریبانه تنهای شب در این جاده مه آلود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:19  توسط    | 

 

رفتی از یادم دیگه واسه همیشه              دل من دیگه برات تنگ نمیشه

سلام

امروز یکی از روزای سرد دی ماه بود.نه خوب بود نه بد یعنی بهتره بگم که

هم خوب بود هم بد ! میدونین بعضی وقتها هست که آدم باید حقیقت ها رو

باور کنه نمی دونم شمایی که الان داری این متن رو می خونی چند سالته و

توی چه موقعیتی قرار داری. عاشقی ؟ سرت درد میکنه !؟ اما حرفای من

کلیه شمایی که تو سنه من و شهرزادید سعی کنید همیشه از تجربیات

دیگرون استفاده کنید به نظر من عشق واقعی اونه که آدم به طرفش نرسه

و اگه رسیدی منتظر آخرش هم باش منتظر 1 روز سرد زمستونی یا... .

منتظر باش که اینو بفهمی که آدما فقط حرف میزنن و وجود انجام 1 کدوم از

حرف هاشون رو ندارن شاید حق هم داشته باشن من نمیگم شروع نکنید

من میگم منتظر آخرشم باشید کمتر آسیب میبینید عینه من . بچه ها باور

کنید عشق مال ِ مجنون بود و بس ! ما ها کمتر از اونیم که به خودمون بگیم

عاشق تو این حرف من شک نکنید ! بعد هم اونی که رفت دیگه هیچ وقت

نمیاد الکی ناراحتی نکنید از زندگی  میشه لذت برد . امروز یکی از دوستام

که دیگه دوستم هم نیست (بهتره این کلمه واسه آمای لایق به کار ببریم)

گفت سعی نکن منو  فراموش کنی . سعی کن فکر کنی از اون اول من

نبودم راست میگه بابا ..... از نظر من سرنوشت چشماش کوره نمیبینه ما ها

باید مواظب ِ خودمون باشیم . واااااااااااااااای که این آهنگ گله ارکیده چقدر

قشنگه  من دیگه میرم قربونه شما           "صوفیا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:18  توسط    | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:35  توسط    | 

http://img253.echo.cx/img253/9764/iliyamasihachalipapoem4tz.jpg

 

                                                                خداحافظ

 همین  حالا

همین  حالا   که  من  تنهام

خداحافظ  به  شرطی  که  بفهمی  تر  شدن  چشمام

خداحافظ   کمی  غمگین  به  یاد  اون  همه  تردید

  به  یاد  آسمونی  که  من   و  از

اگه  گفتم  خداحافظ   نه  اینکه  رفتنت  سادست نه اینکه میشه

باور  کرد  دوباره آخر  جاده  است  خداحافظ  واسه اینکه

   نبندی  دل   به  رویاها بدونی 

بی تو و با تو

همینه

رسم

این

د

ن

ی

ا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:32  توسط    | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:25  توسط    | 

آدم گاهي نمي داند با دل چطوري كنار بيايد ، دل هم گاهي نمي داند با ادم چطور كنار بيايد. بيچاره دل ،بي نوا دل ،طفلكي دل ،مي تپد ،مي تپد ،مي تپد.

نمي شود رها باشد هنوز بچه است. هنوز كوچك است. ساده است. رها باشد زود گول مي خورد . خود را مي بازد. بايد توي قفس بماند. حيف است دست هر ناکسی به او برسد.

بايد قايمش كرد. مثل مرواريد توي صدف . دل گران است... به سادگي به دست نيامده كه به سادگي از دست برود . دل از قطره ي عشق آن بالايي پيدا شده،مگر مي شود به راحتي خرجش كرد. نه ،حيف است.

طفلكي بايد مراقبش بود ، نرم است ،نازك است ،دوست داشتني است ،خواستني است ،اما بهاي خواستنش بايد پرداخت شود .به هر جنسي نبايد سپردش .

به هر بادي نبايد لرزاندش . سنگين بايد باشد . به هر تكاني نبايد لغزاندش.    صوفیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:50  توسط    | 

     زیر بارون، به یاد تو گریه کردم...

   زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب  فکر کردم...

 

   زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغز کردم...

 

   زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

 

   زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد  کردم...

 

   زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

 

   زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

 

   زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

 

   زیر بارون،اشک های  لحظۀ  خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

 

   زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

 

   زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

 

   زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و۱۷ سال زندگی رُ باور کردم...

 

   زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

 

   زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...

 

   زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

 

  زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

 

   زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

 

   زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

 

  زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

 

  زیر بارون تو فکره سحری که، بلآخره سحرم  پیشم نمی یاد، فکرم رُ داغون کردم...

 

   زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

 

    زیر بارون بار آرزوی مرگ کردم...   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:5  توسط    | 

این جهان پر از صدای پاهای مردمانیست

که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند

غريب روزگاري است
دروغ را گران مي خرند و لياقت ارزان فروشند
حسرت به يادگاري ماند ، لياقت بي معناست
حتمي ها چه آسان افسانه مي شوند و اي كاش ها چه آسان تر به وقوع مي پيوندند
آرزوهاي نه چندان محال، بايستي هاي نا به جا چه بي شرمانه غير ممكن مي شوند
ديوارهاي به ظاهر محكم روياهايت، چنان بر سرت خراب مي شود كه گويي وجود نداشته اي و
نداشته اند
روزهاي شيريني كه با انديشهً اهداف و آرزوهايت طعمشان داده اي ...چه بي رحمانه تلخ
ميشوند ، فراموش ميشوند ، چه زود فراموش ميشوي
چه آسان شكستهاي كوچك و به ظاهر بي مايه موفقيت هاي بزرگ تو را از ياد مي برند
و چه آسان از ياد مي روي و چرا...؟
در شروع اميدي
و در پايان حسرت،
حسرت ارزان فروشي رنجهاي گران
گران مي خرند ، مال آنها نيست. به حراج مي گذارند و مال آنهاست و حق آنهاست
دروغ نمي گويند و حق آنهاست و خود ، دروغند و مال آنهاست و حق آنها نيست
ناخواسته ها را مي خرند و مي خريم و كم است ، مي پردازند و حق آن ها نيست و كم است براي

آنها، براي ما ، براي من.

مي پردازند و كم تحويل مي گيرند و مي پردازند و كم مي گيرند و حق آنها نيست و لايق آنها نيست
"زمان همه چيز را درست ميكند"
جمله اي تكراري و درست نمي كند... بلكه از ياد مي برد، از ياد مي برد كه بودي؟كجا بودي و
حال كجايي؟حال به كجا مي روي؟
اهميتي ندارد ديروز كجا بودي!؟ كه بودي!!!!!!!هزينه سفر بليط سفرت چه قدر بود
چه اهميتي دارد ،مقصد اين قطار كجاست؟
مهم نيست با قطار بودي يا هواپيما يا چهارچرخ يا چارپايان يا..با هزينه يا رايگان...
فرقي نمي كند
مقصد تو مهم نيست
تو را هر جا كه بخواهند يا بخواهي پياده ميكنند ،قال مي گذارند ، يا حتي فراموشت ميكنند
قاضي! شكايت دارم، شاكي ولي متهمم!!! من ، متهم رديف اول و متهم رديف دوم...نمي دانم ،نمي

دانم شايد...سرنوشت ...شايد بد اقبالي،شايد...
ولي نه ! قاضي عادل است؛ بد اقبال نبوده ام! شكر ! يا بوده ام !؟ شكر!
مهم نيست كجا خواهم ايستاد. اين مهم است و نمي دانم
قاضي ! شايد متهم باشم و هستم . تو ببخش  ادامه راه را نشانم بده ...هواپيما ، قطار ، چهار

چرخ و چارپا نمي خواهم
دو پا ميخواهم
من خواهم رفت
خودم!
نه شاكي ! نه متهم!
اگر در متن فوق غلط املائي مشاهده كردين به بزرگواري خودتون ببخشين چون در نوشتنش عجله
داشتم
"شهرزاد" ! باباي

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:45  توسط    | 

هيشکي نگفت يه دختره

تنها تو اين شهر شلوغ

بين نگاه هرزه

مردم سرتاپا دروغ

چه حالي داشت وقتي همه

آرزوهاش مرده بودن

وقتي که دست هاي پليد

آبروشو برده بودن


هيشکي نفهميد چي کشيد

وقتي که مرگشو مي ديد

توي هجوم نعره ها

هيشکي صداشو نشنيد


بدون دروغ نيست

اين حرف ها داره صحت

همه ماها شديم

يه مار چهار و سه خط

ماييم وارث درد

ماييم باعث مرگ

غيرت ايراني ها رو

صاعقه زد

حرف ها بحث ها

رفت روي اعصاب

شد کابوس برگ

کم کم خواست به صدا دربياره ناقوس مرگ

دختر ايراني ناموس تو ناموس من

چرا کاري کرديم خودش بره به پابوس مرگ

چطوري دلمون اومد

با ابروي يه دختر

ما بازي کنيم

که زندگيش بشه مختل

تو کنج اتاق

تکيه داده اون تنها

خدا اشکو به اون

هديه داده بود شبها

ولي حالا شب و روز

چشم ها تشنه اشک

طوري که ديگه تموم شده بود

چشمه اشک

گقت به خدا

اي خداي من

فقط يه خواهش

به من بگو همه اينها فقط يه خوابه

ولي خواب نيست

دخترک بيدار بود

دخترک بازيچه جماعت بيکار بود

بيمار شد

از تهمت هاي کثيف و نابجا

اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات


پس کجا رفته

غيرت مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ


بيمار شد

از تهمت هاي کثيف و نابجا

اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات

تا به حال همچين بلايي سرت نيومده

که اگه بياد مي گي بلا از اين بدتر اومده؟

ولي کدوم ما جامونو گذاشتيم جاش

که ببينيم چي مي کشه

ما هم بسوزيم پاش

کاش ياس مي مرد همچين روزي نبود

که غيرت بميره به دست يه خنجر عمود

خنجر به دست يکي بود

ماهمکارشيم

که توي جهنم

ما هم با اون هم بالشيم

خطاب به اون پسر

که چقدر مي توني کثيف باشي

کاري که تو کردي بدتر بود از اسيد پاشي


تو که حاضري خود را بکشي واسه حسين
تو که محرم، سياه رو مي‌پوشي واسه حسين
حسين گفت اگه دين نيست
باشيم آزاد مرد
نه واسه يه سي‌دي کثيف کنيم   بازار رو گرم


اون دختر زحمتها کشيد

تا به شهرتي رسيد

واسه لذت بردن از اسمش

يه مهلتي بديد

گفتيد صحبتي جديده

نوبت همينه

با سرعتي عجيب

چه تهمتي زديد


پس کجا رفته

غيرت مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ


الکي تبصره نزن

خودتو تبرئه کني

تو عقل داشتي

خود تو رهبر خودي

ولي دونسته خودت رفتي عقب گناه

پس بشين تو منتظر غضب خدا


ولي نه، ماهي رو هر وقت که از آب بگيري تازه است

پس بدون که راه براي برگشت باز هست

بايد راه بست به تبليغ بيشتر

و سعي کرد براي تبديل خويشتن

به انسان واقعي

با همه صفات

با انصاف و واقع بين

حاضر واسه دفاع

مي گم به اونهايي

که واسه باقي حرف تشنه ان

شک نکن تو همين حالا سي دي رو بشکن

فعلاً میخوام نظر شما را بدونم

                                                                                       "شهرزاد"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط    | 

سلام دوستان ! دیگه به وبلاگ ما سر نمی زنید ؟

امروز داشتم کتابای قدیمی رو یه نگاهی می انداختم یکدفعه یه چیز قشنگ ودر عین حال چه

جوری بگم ناراحت کننده دیدم میدونید کلی گل ِ خشک شده با هزار هزار شعر حتما ً واسه

شما هم پیش اومده دیدید چه حس ِ جالبیه حس ِ برگشتن به سالای خیلی قبل سالایی که

خاطرات قشنگی از لحظه به لحظه هاش از تک تک آدماش داری ؟! شاید دیگه الان اون آدما

در گیر زندگی یا شاید عشقشون یا هر چیز دیگه باشن اما مطمئنم یه روزی هم اونا به این

روزای قشنگ بر میگردن روزایی که بارون میومد عید ها بهمن ها و اردیبهشت هایی که می

گذشت . خیلی واسم جالبه که روحیه ی آدما همیشه به تنوع گرایش داره به آدمای جدید به

محیط های جدید یا حتی به تغییر های جدید! آره تغییر جدید عجیبه نه ؟ گفتم تغییر چند سال

پیش خواهرم هدیه قشنگی از یکی از دوستاش گرفت یه کتاب که یاد میداد چه جوری آدم

تغییر کنه شاید خسته کننده بود اما به درد می خورد ! خوب برم زود تر فردا روز ِ پر دردسریه ! مارو یاد کنید.به یادتونیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:1  توسط    | 

کاش هیچ گاه واژه ی ای کاش ایجاد نمیشد

کاش در حسرت عشقی که به پایش سوختیم نمی سوختیم

کاش صفای دید کودکان را داشتیم

کاش عشق را از برای دوست داشتن زیبا می پنداشتیم

کاش عشق دیدار را پایسته در سراسر وجودمان داشتیم

کاش می شد اشک را تهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد

در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

ای روزگار تنها تو منا تنها نذار

"شهرزاد "

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 12:3  توسط    | 

 

الهی بمیری
که دیگر بدونم کجایی
بدونم ز عالم جدایی
الهی بمیری

نخنده به چشمت نگاهی
نمونه نگاهت به راهی
نخنده به چشمت نگاهی
نمونه نگاهت به راهی
نگیری تو جامی ز هر دستی
ننوشی می از دست هر مستی

تا نمونه درون دل دگر هوسی
تا نریزه به پایت سرشت کسی
تا نبینی دگر گریه های مرا
تا ندونه کسی ماجرای مرا
الهی بمیری

این منم که هرگز نمیبرم
از دلم خیال تو را دگر
کی دهم غمت را به عالمی آآآه
این منم که دیوونه ی توام
با دلی که رسوای عالمه
خون و تار و پودش پر از غمه آه
الهی بمیری
که دیگر بدونم کجایی
بدونم ز عالم جدایی
الهی بمیری
الهی بمیری
الهی بمیری
الهی بمیری

                                "صوفیا"                                

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 20:35  توسط    | 

اين جا، تو اين روزنامه ببين چی نوشته ، نوشته:

داشت كم كم عاشقی يادمان ميرفت. آن قدر برای ما از عشق آسمانی ، عشق تاريخی و افسانه های عشقی سخن گفتند كه داشتيم فراموش ميكرديم كه خودمان هم ميتوانيم در هزاره سوم عاشق شويم. اگر بپذيريم كه خود شناسی مقدمه و شرط لازم برای خداشناسی است پس بايد بپذيريم قبل از رسيدن به عشق الهی بايد ، عشق زمينی را تجربه و حس كنيم.

اما من چنين حسی را ندارم كه توی اين روزنامه بيانش كرده ؛ حتی تا به حال كلمه ی عشق به خدا را هم نشنيده بودم ؛ حالا تو حسابشا بكن وقتی بهش رسيدم چه قدر ميتونست برام ارزشمند باشه!!! (كه هنوزم هست و خواهد بود...)پس خواستم تا عاشق تو باشم چون با اين قسمت حرف روزنامه موافقم(البته اين را هم بگم كه اين عقيده را قبل از خوندنش داشششششششششتم) روزنامه ميگه:

مردايی كه عاشق همسرشان نيستن نميتونن ادعای خدايي بودن را داشته باشن.انگار بخشی از عشق به خدا ، عشق به بندگان خداست

آره، قبل از خوندنش به اين نتيجه رسيده بودم اما با اين تفاوت : حالا كه من به عشق خدا رسيدم پس بايد عشق بندشم تو دلم جا بدم؛ ولی حالا تو منا به اين ديد وسيع رسوندی بهم فهموندی كه آدما شايسته ی عشق نيستن بايد آدما را دوست داشته باشم و تنها از سايه ی عشق بزرگم محبتما ابراز كنم نه عشقما! حالا بيايم ببين ادامه ی متن اين روزنامه چی ميگه، اصلاً بذارين از اولش بنويسم من كه همه ی حرفاما گفتم پس بخونين:

داشت كم كم عاشقی يادمان ميرفت. آن قدر برای ما از عشق آسمانی ، عشق تاريخی و افسانه های عشقی سخن گفتند كه داشتيم فراموش ميكرديم كه خودمان هم ميتوانيم در هزاره سوم عاشق شويم. اگر بپذيريم كه خود شناسی مقدمه و شرط لازم برای خداشناسی است پس بايد بپذيريم قبل از رسيدن به عشق الهی بايد ، عشق زمنی را تجربه و حس كنيم

مردايی كه عاشق همسرشان نيستن نميتونن ادعای خدايي بودن را داشته باشن.انگار بخشی از عشق به خدا ، عشق به بندگان خداست

البته برای مردمی كه سختی ها، زندگی ماشينی و برداشت های شخصی از مذهب ،آنها را از تجربه عاشقانه بازداشته است اما بايد پذيرفت كه اگر ادعای ما بر عشق به خدا واقعی باشد پس بايد بايد عشق بندگان خدا را نيز در زندگی عادی مان نشان دهيم . مثبت بينديشيم ، به زندگی لبخن بزنيم ، طراوت و نشاط را به يكديگر هديه بدهيم ، اخلاق و تحرك و ميل به پيشرفت را برای خود و ديگرن بخواهيم

قسمت آخر اين متن بهانه ای بود برای توصيه های من به شما اما در مورد عشق كدوم عقيده را ميپذيرين ؟؟؟من يا روزنامه

 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:25  توسط    |